در حیرت گره کور بند یک نگاه نقش بست
بر اب دیده پروراندم هم خیال و رویا را
تا که گل گونه ای چون بوسه ای سر از خاک برون رست
تکیده شاخکی است خامی عشق جوانی
بر پیکره بی چار چوب. هستی اش بر باد فنا است
گاه رنج غم و ذلت وابستگی
وصله ناجور . که عشق خارج از این حال و هوا است
سالها بگذشت و شاخک کوچکم
چون درختی تنو مند همه دیوار ها رو بشکست
اکنون خالی از هر حد و مرزی
عشق با هر نوای اگر بود بر دل ما بنشست!!