تبليغاتX
سفری به درون - حکایت حکایت نونه
با پای خسته که لمش دادم به چار چوب پلاسیده میز دارم با چشای که میره برا خودش مانیتور پی سی رو جای که اشاره گر دلش می خواد دنبال میکنم!!!تو امد و رفت تصویر های که فقط به اندازه یه نیم نگاه ازشون تو ذهنم رو در گیر میکنه یاده حرف باقالیه سر کوچمون افتادم که داشت با همسایه روبرویمون میگفت حکایت حکایت نونه اقای فریبنده!!!من که تازه وسط حرفاشون رسیده بودم همچین این جمله میخکوبم کرد که دیگه یادم رفت چی میخواستم بخرم!!!!نمی دونم چی تو این جملست که از صبح مثه خره داره مغزم رو می خوره؟!!!انگاری شده مثه اهنگ  های تو pmc که گیر میده به یه اهنگ بیخیال ما جرا نمیشه!

از مغازه که زدم بیرون .دیدم یه ترافیک سنگینه چندتا ماشین مدل بالا یکی بعد اون یکی طوری که انگاری تو صف نونوایی سر اول صف دواست واستاده بودن یه خانوم مد بالایه بزک کرده هم تو راستای جدول خیابون که داشت خیلی ملوس با کلی عشو ه و کرشمه میرفت!اما اشکال قضیه اینجا بود که خانوم بین جناره یکی از معتادهای تو خیابون که گویا دیشب از گشنگی و سوزه سرما مرده بود و از صبحم کسی نبود جمعش کنه و یکی از ماشینا گیر کرده بود!نه سوار اون ماشین میشد (اخه ییکان بود)نه جرت داشت از رو جنازه رد شه!!از ترس اینم که نکنه لباساش کثیف بشه بخودش زحمت نمی داد بره از لای درختا !!خلاصه یه ملت رو گذاشته بود سر کار!!تازه فهمیدم منظور اقا بقالیه چی بود !!اره حکایت حکایت نونه!!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  |