از حیرانی هر باره حرف ها
گمشده در روندگی زمان
می جویم خود را
در میان اين همه آدمها !!!
سزاي دوري ما شايد
جور اين غربتي است
كه بيگانگي ما بر ما روا مي دارد!
مي قاپم با شوق هر آن حرف
كه هويداي رويدن ماست !
سادگيت ، صبوريت،
معصوميت نگاهت
عاري مي داردم از حضور زمان !!
مي چينم گاهي از گلهاي باغچه احساس آنطرف ديوار
گذرش مي دهم از دوري فاصله ها
تا شايد بيارايد بودنمان را با نقشي نو !!
شايد هم اين اشتياق ماست
كه بهانه گريختن ما مي نمايد!!
گريختن از هراس سر سپردگي
از بي مرزي حدود رويا
از انديشيدن ساعتهاي بي وقفه !!
ليكن با اين همه بي هيچ كلامي
ايستاده ام
مي نگرمت
طنين صدايت
تنها حاضز در هاله سكوت حلقه زده در وسعت نگاهم
نوازشگر لحظه اكنون است
مي خواهم بگويمت بي صدا بود آمدنت
در هم همه تنهاي هايم !!!
دشوار است لب گشودن آن هنگام كه حرف چون نفس در سينه حبس است
پس مي نگرمت چون سكوت
تا رهايي نغمه حلاوت آزادي
از بند خود بيگانگي اسير در گمگشتگي
ما ميان هياهوي منيت هاي ما !!!