هیب از غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سر منزل عشققی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
ابی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود ان رود که پیوسته روان است
از تو دل کندنم اه و زمانه
این دیده از ان روز خوناب فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ایام دل ادمیان است
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است