اتشی برون از همیشگی روال
شکفتن و کشتن هر چند در ستیزی نا برابر
مرزی بین تازگی و کهنگی بر گرفته همه سراسر
گل و بلبل و سمبل و سبزه کشیده بری رعنا
کوبش و نوای ساز و سوز دل انگیز دهل و سرنا
حکایتی هزار ساله سر سفره هر ساله
جمع هفت سین گردا گرد همه اهل خانه
صدای پیروزی بهار شلیک بنگ توپ تحویل سال
به عاقبت برون رفت این سپید سار خوش خط و خال
در حیرت گره کور بند یک نگاه نقش بست
بر اب دیده پروراندم هم خیال و رویا را
تا که گل گونه ای چون بوسه ای سر از خاک برون رست
تکیده شاخکی است خامی عشق جوانی
بر پیکره بی چار چوب. هستی اش بر باد فنا است
گاه رنج غم و ذلت وابستگی
وصله ناجور . که عشق خارج از این حال و هوا است
سالها بگذشت و شاخک کوچکم
چون درختی تنو مند همه دیوار ها رو بشکست
اکنون خالی از هر حد و مرزی
عشق با هر نوای اگر بود بر دل ما بنشست!!