تبليغاتX
سفری به درون
در غربت این واژگان غریب

 بدنبال اوازی گم

از طنین گامهایی نزدیک صدای امدنش

هی دلم در پس جمله ها

بغض میکند و حروف از پی اش جا می مانند

مدام صدایم را رسا تر می کنم از پی ضجه مه الودم

بدنبالش دیدگانم را می ساوم از ابر های دل بر از بارونم

در پس کدام شعر گمی؟؟!!!

ای هستی من!!!

    ای بودن من!!!۱

به صف میکشم تمامی واژگان را

تک تک را به نام تو می پرسم

 تک تک را به  بوی تو می بوییم

ای عشق من!!!!

    ای امید من!!!!

این غربت بغض الود

 این بی تابی مرگ اندود

جان ز جانم می ستاند

یک یک اشکهایم

دانه دانه چکاوکان باغم را می پراند

از پس این همه هم همه

                     صدایم میکنند

به سوگ بر مزار خویش باید نشست

گمانم از خود سوایم می کنند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  |