مرا از خاطره ها یادی نشاید
فرو ریخت به یک دم
تتمه اروزها و رویا های نا تمام
اما رفت و روب دردی را از رنج ما نمی ساید
خفتگان را اسوده خوابیست
بیداری را همه پر ز ابهام دریغ که هر شب را به چشمانم خوابی نیاید
رفت ان روزها ان یاد ها
اما دریغا که اشکی چشمانم را نمی الاید
این بوده و است رسم روزگار
هیچ زینتی چون امید زمان را به صبر نمی اراید.
و دریغا که باد دست نیافتنی ست
لحظه ها رفتنی
و خاطره یک ارزوی همیشه ماندنی ست
اکنون روزها و ماهاست
که از لحظه با تو بودن فرسنگ ها دور شده ام
چقدر سنگ دل است روزگار
که باز بازیچه دست تقدیر شده ام
اما همچنان توامان با امید
می سرایم ترانه رسیدن را
مینویسم همراه با شوق
زنده باد اشتیاق دوباره دیدن را
زنده باد
زنده باد.........
و دریغا که باد دست نیافتنی ست
لحظه ها رفتنی
و خاطره یک ارزوی همیشه ماندنی ست
اکنون روزها و ماهاست
که از لحظه با تو بودن فرسنگ ها دور شده ام
چقدر سنگ دل است روزگار
که باز بازیچه دست تقدیر شده ام
اما همچنان توامان با امید
می سرایم ترانه رسیدن را
مینویسم همراه با شوق
زنده باد اشتیاق دوباره دیدن را
زنده باد
زنده باد.........
که کلام را دشنه میکند
قلم را چو شعله ای به جان کاغذ میزند
چون شوقی بر می افروزد شعله را افزون تر می کند
اری عشق گاه و بی گاه داغ داغ می شود
ادمی عاری از هر چیز چون راغ می شود
این قصه هزار باره مکرر را اگر باز می سرایمش
غربت هر باره را رغبت نا تمام می ناممش