سردم
نه از روزگار بل از زمستون
حیرانم
نه از اوارگی بل از بیابون
پر ز رهایم
لیکن نه از بیکسی بل از بیابون
دل ارزدم
نه از خود بل از چرخ گردون
اما با این همه
عاشقم
نه از نماز نه از اغاز نه ا ز پایان بل از همین لحظه اکنون
عریان با باد بی پروا سخن میگویم
چنگ می زند گیسوان پریشانم
بر باد گریزان
مبادا
نشنیده حرف و حدیثی بجای ماند.
سوی چشم تا ناکجا
خیال را زنجیر میکند
قلم را شمشیر میکند
میدرد چادر حجاب
لخت و عریان میکند
بی پرده و عیان میکند
نادیده های سرزمین رویا را
ان اواز های نشنیده بی ریا را
اری ....عریان بنشسته
بر بلندی
بی پروا با همه هستی سخن می گویم.
حدود یه دو دهه پیش تو همچین روزهای،روز 7 مرداد که البته چه روزی بود،رو نه
حافظه ام یاری میده نه از جای هم حرف و حدیثی راجبش شنیدم اما خوب اگه به
من باشه،خوشم بودروز شنبه می بود.به هر حال حول و حوشه ساعتهای 2 بعد از
ظهر حوالی شهر ارومیه بیمارستان فاطمی تو یه سکوت بهت انگیز یه دفعه یه
بچه پرو،قد بلند،کچل،زشت بد ترکیب (البته بر اساس شنیده ها)اما ناز و نازک و ظریف اولین نفسها شو میکشه.
انچنان داد میزد که انگاری سر دوا با عالم و ادم داشت،که چرا؟ اخه واسه چی؟!!
،که اصلا کی گفته که منو بیارید بیرون؟؟انگاری به قبای اقا بر خورده بود که از
اون دخمه تنگ و تاریک اومده تویه یه دونه لونه تاریک تر اما بزرگ تر.
اما بلاخره اروم گرفت.
اما اصل کاری اینجا بود که دوا مرافه ای بین تجددگرایان و روشنفکران دهه 60 و
سنتگرایان مذهبی دهه 20 بر سر اسم راه افتاد این وری ها که یه ریزه به قول
گفتنی لامپ مغزشون روشن بود و همه جا رو روشنتر میدیدند، که البته بین خودشونم
دوا بود.خلاصه سرتون رو درد نیارم این وری ها می گفتن یا <فرهاد> یا <آرش>
یا< ارس> یا <نیما> و لا غیر.بزرگان فامیلم که برا خودشون گنده لات های بودن
الا و بلا <محمد> و لا غیر.خلاصه تدبر بابا نه نه اونا رو به میزه مذاکره میکشونه
قرار بر این شد که به قید قرعه هر چی در اومد همون باشه.
از بخت ما و دست روزگار اسم ما شد
<آرش>
اما اینجا تموم نشد انگاری بزرگان خاندان کوتاه بیا نبودن تا حرفشون رو روی
کرسی نشونن.که اخر سر هم به توافق رسیدند که اسم ما ((محمد ارش)) باشه
بابا نه نه ما دیدن اصلا راه نداره اسمه خیلی بد جور ضایعه.
این شد زرنگی کردن و همون ارش رو تو سه جل ما ثبت کردن.
و حال ماییم و یه شاه پسر
کلی بزرگ شدم برا خودم.