<<وجودم>>
را هزار باره بر لبانت جاری میکردی
انگاه که از چشمانی
که تا چشمانم
فاصله شیشه های عینک بر چشمانت بود
با زل زدنت مرا از همه دیده ها عاری میکردی
مرا در بازی نا جوانمردانه
به ستیز خفتگان خیمه زده در وجودم می خواندی
و حال درمانده از جنگی خونبار
زخم خورده و خسته
در پس دود و غبار از چه روی خود را ز من میستانی؟؟
دریغ که زود امدی و اما زودتر رفتی
که در را زود گشودی اما زودتر بستی
اه از این زمانه که فریبم داد
یارم را به دست رقیبم داد
اه از من افریته که از من دیو ساخت
که هست و نیست را به یک باره به باد داد
اما باقی این ویرانه است و این منه خیره سر
خواهم ساختش از نو
پشت ویرانه ها ابادی ست
خانه ای باید ساخت....................
مغموم و رنجیده
پیر و فرسوده
تنها و بی کس در کنج صبوری خزیده ام
هی هات اینهم شد زندگی؟؟؟!!!!
که در رنج حسرت هوای شوریدگی
در انتظار یک جو غیرت و مردانگی
هی مدام و پی در پی و بی هوا
هوس کنم جان را از تن کنم جدا؟؟؟
هان؟؟
این بود ان همه های و هوی؟؟
که عشق را فریاد کنم از این سوی و به ان سوی؟؟
این بود؟؟..................
خسته ام
بریده ام
هراسی نیست اگر به حال خود رهایم کنید
به خدا خیالی نیست حتی اگر رسوایم کنید
پس این سنگینی شرتان را از سر ما کم کنید
به من پریشان اشفته حال کمی رحم کنید
خواهم که دمی از همه بیگانه شوم
ز بویش مست و تا به ابد دیوانه شوم
.............................................................................................................
ای جان جانم
اما اگر رهایم کنی
اما اگر از من من سوایم کنی
زمین و اسمان مال من است
هست و نیست و جهان مال من است
پس بپا خیزید
ای نماز گزاران و سجده نشینان عشق
خواهیم سوخت
به پای اتش
به پای شراره های جانسوزش
ای داد ای داد
که چه دردیست
که هم درد اتش پرستان است
بسوزید بسوزید
که این رسم ایین عاشق سفتان است
شب چراغ خانه هایتان را دزدیده است
سوز سرمای تنهایی زمستان بیکسی
خواب شب زما بریده است
ای غافلان بی قافله
برخیزید که سرمای جانکاهیست
ای مردم این کاروان
کاروان گم کرده راهیست
کسی خبری از خورشید نمی دهد
شب دراز
بی پنه است ظلمت
کسی از سحری نوید نمی دهد
اما
هراسی نیست
ما بیداریم
- اره...
- خوب بعدش؟؟؟
- هیچی.....صبح پا میشیم یه ریزه نفس میکشیم بعد دو باره میخوابیم
- مگه موقعی که می خوابیم نفس نمی کشیم؟؟!!!!
- چرا...اما نمی دنیم که میکشیم
- خوب اخه من روزا یادم میره دارم نفس میکشم!!تو یادت می مونه؟؟
- نه همیشه!!!!! ....شب ها که می خوابم می خوام یاد بره...برا همین صبحا می ترسم چش باز کنم
-چرا.....؟؟؟!!!
- اخه همین که باز کنم یادم می افته باید بکشم!!
- چیییی رووووو؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
- نفس و دیگههه...
- اها...خوب ما نفهمیدیم اخر باید یادمون بمونه یا کلا بی خیال؟؟؟
-(با پوسخندی)تو چیکار به این کاراش داری بکش بره.......
- اره ه ه ه ......بابا برا کشیدن دیگه...نکشیم چی کار کنیم؟؟؟
- هیچی
- خوب پس چی میگی؟؟؟
- آ آ آ آ آ....د بگیر بخواب بزار مام یه نموره بی خیالی طی کنیم
(هر دو می خوان بخوابن)
- میگم ها
- باز چیه؟؟
- نفسهای شبمون با روزمون فرق داره؟؟
- نمی دونم !!!...فک نکنمووو حلا چطو؟؟؟
- خوب اخه گفتی شبا حالیمون نی چطور میکشیمش؟؟؟
- مگه تو حالیته؟؟
- نه.....نه نه...گمون نکنم گفتم شاید تو حالیت باشه!!!!
- نه..من خلط بکنم...ما رو چه به این کارا
- اها ....اره؟؟؟
- اره....حالا خفه کار میکنی؟؟؟
- می گم ها....ساعت کوک میکنم فردا صبح زود پاشم زود تر از روز...
- فردا چه خبره؟؟؟
-خبری نی
- (با یه چشم باز یکی بسته)خل شدی؟؟؟؟
- میخوام خودم بیدار شم...خودم یاد خودم بیارم نفس بکشم....نه بزور روز...
- هی من میگم کم داری د بگو نه...باشه بابا.. هر غلطی میکنی بکن..پاشدی بزار به حال خودم بخوابم...(با افسوس) بلکم دیگه بیدار نشم...
- (در حالی که حواسش یه جا دیگه ست) باشه..باشه..-