تبليغاتX
سفری به درون
ای باد و باران بشویدم که چرکینم

    از غم و درد دوری  به خون رنگینم

از پی سو سوی نازکترین اواز های روشنایی

 گریزانم از دخمه های تنگ و تاریک تنهایی

از ضجرت کژخیم روزگار

از فرسایش روانی ناسازگار

و از پی این غربت تنهایی ماندگار

خواهم گریخت

بی شک روزی خواهم درید درهای قرار

بی هیچ تعللی باز نخواهم ماند از فرار

خواهم گریخت

خواهیم دوید تا انجا که دگر نمی شناسندم

به انجا که هیچ درد و رنجی نمی فرسایندم

خواهم گریخت

حواهم گریخت

به انجا که نامی جز نام تو بر پهنه های کلمات جاری نیست

به انجا که هیچ شعری در هوای تو نغمه های فانی نیست

به انجا که چشمانم دگر تشنه نور نیست

به انجا که دگر از من من فر سنگ ها دور نیست

خواهم گریخت

بی شک روزی خواهم گریخت

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

به گمانم این نیست

ساده ترین کلام

که در پس دوستت میدارم ها

حجاب سادگی

بر دزدیده امال سرکش کشیم

و به گمانم رسم

لوتی گری هم این نباشد

که روسوایی ادمیان را جار بزنیم

و تقدیس عشق را

بر هر کوی و برزن به نعش کشیم

اما فقط نمیدانم از چه روی

اینچنین ارزان میفروشیم

خروار خروار سادگی

کرور کرور مردانگی

و گران می خریم

هزار هزار کنیه

طبق طبق غرور

دوجین دوجین دروغ

و ای داد

که ادمیان هرگز سودا گرانی خبره نبوده اند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

کوچکترین

 تمرمر کلمات

 تمسک صور خیال

      و بوسبل سوار بر پر نهیت ترین بادهای

سرزمین بی کرانه سپیدی کاغذ است را میطلبد

تا سوار بر بورابرش چموش قلم

         پای بکوبم

بر پهنه های پیخست تنهایی

 و بگریزم

 از پی ان همه

  سکون پست مردابهای

 خاطرات بغز الود

 دوران بی هم نفسی............

  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

میز برای تخت

  تخت برای خواب

خواب برای جان

جان برای مرگ

مرگ برای یاد

 این بود زندگی؟؟؟؟؟؟؟

                                                                                  حیسن پناهی

گمونم باید برا حسین اقا پناهی کلی گریه کنم

اما موندم حیرون برا خودش گریه کنم یا بیشتر برا مرامش یا شاید سلامش؟

سلام »خدا حافظ

چیز تازه ای اگر یافتید بر این دو اضافه کنید

تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار

یادش خیلی خیلی زیاد بخیر اما یادم نبود همه چی از یاد ادم میره مگر یادش که همیشه به یادشه.حسن اقا پناهی ساده مثل برگ نمرد خدا مطمئنم می امرزتش.

ساده

کودک

با قایقی کوچک

توی این بحر بزرگ

تک و تنها

اما تنهایش نقش جاودنگی بر لوحه یاد همه ما زد هر چندکه خیلی زود یادمون میره که یادمون بمونه.

خدا مطمئنم می امرزتت حسین اقا پناهی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

بی هیچ حرفی

رو به اسمان پر از ستاره

بی اواز از پی ان همه سکوت

بر بال رویا سوارم و

رنگ نقره فام

           خاطرات

لایه های تیرگی شب را ورق میزند

 با این همه

تنها این احساس لنگر انداخته

     بر پهنه لبخند لبانم

               ما را بس.

اما نمی دانم

چرا گمان میکنند که

   سیاهی شب

       تنویر خوانا ترین

                 کلمات سوار بر پرتوهای

                           خورشید

         اسمان من نیست؟

باور کنید

شب اینجا

پر از  هوای شعرو

دلی ابری و

   چشمانی خیس و

سادگی بسیار است.

             ایا اسمان شب همه ادمها

 انقدر بی پروا سخن میگوید؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

چشمان من اگر ببارد

ترس به دل راه مده

 سوزش  سرمای زمستان همه دوری ها انقدر سفید و بی رنگ است

که ابر های اسمان بی پهنه ام

هر از گاهی که دلتنگ میشود

سرد و کرخ

چون غمگین ترین قصه های درام

بودنت را هویدا میکند

هوا سرد است خیلی سرد.............

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  |