تبليغاتX
سفری به درون
نمی دانم

کاسه کلامات ته کشیده است

هیچ لغتی جرات بر امدن ندارد

                        از ترس اینکه مبادا طنین سخن

تکوین گویا ترین اهنگ سکوت نباشد

.............................................

اوایی اگر نباشد

     زمزمه ای اگر نباشد

               حدود سکوت تا کجاها میتوان باشد؟

ممکن است که ما با هر زبانی با هر اوایی سخن بگوییم اما باور کنید ما همه همه همه یکسان سکوت میکنیم باور کنید که صدای گریه همه ما یکسان است باور کنید که همه ما یکسان عاشق میشویم.

  فریاد من یکسانی است.

          

   

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

بوی طراوت در کوچه ما هم

چون بهار با زنبیلی از زنبق و اقاقیا

     زیلوی فراش چون باغات اینه اسمان

     بر پهنه زمردین زمین اراسته است

 کوچه ما این روزها بویی دگر دارد

تمامی فرانسه ها هم اودکلونش را نمی توانند بسازند

    کوچه ما زیر نور ماه

    روشنتر است از درخشش پروژکتورها

 بازی کودکان کوچه ما بی صدا تر ست

از ان همه  هم همه خیابانهای شهر

    کوتاهترین بناهای کوچه ما سر به ثریا میزنند

   نه چون درازای برجکهای کج خشت

در کوچه ما هنوز هم

یک تکیه نان سادگی سفره اهل محل است

   در کوچه ما هنوز عمیق ترین نگاهها هم

   چون گونه ها ی سرخاب گونند

هنوز در کوچه ما عفت و مردانگی

فروتنی و ازرمگینی چشمان دوخته به جلوی پایمان است

  و هنوز که هنوزاست

 آستان سر کوچه ما

 سر در عشق است و  نعره مستان و هیبت دستان

و اما  تو

به اسمان کوچه ما اگر امدی

ساده بیا

اینجا ستارگان هم به سادگی مهتابند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

ای داد از این روزگار

عشق را به سخره میگیرند

خدا را نه چون مرغ عشق

چون کلاغان در قفس در بند میکشند

و باز ای داد

که سادگی شعر سهراب را

چون دشنام بر زبان می رانند

که سماع دراویش هویدای جلال و مکنت فراعنه است

که محبت امیز ترین اواز ها

غرش بمب و خمپاره است

ای داد از این روزگار

که مرگ در دیدگان متجلیست

اما دریغ که زندگی را بازدم هر دم نفسها میدانند

ای شاعر

داد و فغان به کجا میبری؟؟!!!

دگر دریغ از گوشی

که حتی به تازیانه این کلمات هم

سری بجنباند

چه میتوان گفت؟؟؟!!!

که ما هم در این روزگاریم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  |