اتشی که نماند از من جز او
و انگاه
خاکسترم را گوید چنان رقصنده چون باد
سوی خانه اش مستانه رونده و شاد
بذر افشاند بر هر کو خاک یار
بپوید به بوی او به هر سو دگر بار
وباز
گوید ابر را بگرید چون بهاران
ز اشک پر از غم یاران در غم باران
و چون گلی درخت وار ریشه دویده در خاک
در اید و بشویدم دست از همه پاک
پرپرش کنید این دویده گل جان
چنان که کس نکرده از بهر او بدین سان
بکوبید به ساز و اواز در سوگ من
که این بوده در همه احوال سلوک من
دیر پای است که افکارم در ژرفای هر جنبش احساس چنان ذاکر و مسرور از او محشون است که در کوته مجال سخن جز عجز و نا توانی چیزی به ارمغان ندارد........اما لبریز شدن از او جز با رعش دستان و وهم قلم هیچ گریز گاهی دگری از بر این روان رونده چون سیلاب اشک نیست.پس..........
بنویسید بنویسید در این عشق
چون از عشق بنوشتید روح پذیرید
بشتابید بشتابید به یاری ام ایید
با ساغری پر زمی سوی مستیم ایید
کجاید؟؟؟در پیچ و تاب کدامین غم اید؟
که راه اینگونه بسته می نمایدتان؟
بیا یید بیا یید
که هوای زبان در گشودن دارم
بیایید و بگویید چگونه از او بنویسم
اهای تمامی کلمات~تمامی کلام ها~تمامی شعر ها
بیایید بیایید
بساطی بگشایید و به رقص در اوریید
این قلم فرسوده را
این جسم مرده را
بگویید از او چه بنویسم
که خیسی این اشکها
که شعف این فریاد ها
که بی تابی این دوری ها
را در شما چون عشق حک کنم؟
ای کلام سخن بگو
ای شعر ترانه بگو
بیا ید و بگویید چه بگویم؟؟!!
که شنونده ای شنوا را بیدار کند؟