تبليغاتX
سفری به درون
روزی روزگاری بر درختی پیرمردی اندوهگین تکیه زده و با اهی که سوزش همه گنبد دوار را به جوش و خروش می کشید چنان تکیه زده بود که گوی اخرین نفسهای گرمش را از دمی که سالهاست رو به سردی میرفت بیرون می داد.زیر لب با اوازی پر زغم چنان زمزمه میکرد که ابرهای اسمان هوس گریه به بالینش میکردند وبا ضجرتی چنان بر خود میپیچید.ناگاه از افق دور دستی گوی از سوی اسمان سواری براسب سفید با قبای هم رنگ اسمان با شمشیری بران به درخشندگی خورشید از سوی بلندی تپه ها سرازیر سوی او  امد و بشارتش کرد .ناگاه پیر مرد با دلی پر ز شوق و با چشمانی مبهوت به او نگریست در جوابش گفت:کیستی؟!که مرا ز من به خود خواندی؟!سالهاست که ندای نوازشگر گوشهایم نیست کیستی؟!ادمی نیستی!!! زیرا که سالهاست که نجوای نیست از دم ادمی.مرد گفت:مرا ناجی نامیست از دیاری اشنا سوی تو امده ام گو!!دردت چیست که اسمان جز این که بغزهایش را با گریه ابرهای تیره غمت بفشارد دگر پیشه ای ندارد گو چیست ان غمت که زمین هم دگر ز چرخشش باز ایستاده است و حیران!!پذیرای دریایی از اشک های غمبار توست؟!!در جواب گفت:رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کنو در ادامه خطاب به ناجی گفت درد من نه دردیست که درمانش تو باشی درد من غیر من است!!هر چند که همه درد ها ز من است!! ناجی در جواب گفت:تو کیستی که دردها ز توست و تو خود اسیر دردی؟!! تو چیستی که دردت را من درمان نباشم؟؟!!باز گو قصه ان را تا که تورا یاوری باشم.گفت:غم من جز شکوه ای نیست!!۱ ناجی گفت: شکوه از کی؟؟!!گفت شکوی از ادمی گفت ادمی تو را چه کرده است؟ که اکنون خواهی عتاب و سرزنشش کنی؟؟گفت:در دل ادمی اکنون سالهاست که غیر من رخنه کرده است.ادمی سالهاست که با هر لحظه از گذر زمان فرسخها زمن دور میشود.ادمی سالهاست که زمن جز نامی دگر نمیداند ادمی سالهاست که گوش جان به ترنم اواز های کهن من نمی دهد!!منی که با او به جهان امدم منی که زمن بود که تن ادمی جان گرفت من همزاد جهانم اما اکنون در کنج غم خود را به قعر تنهای حبس کرده ام دگر حاضر به یک دم سخن گفت با ادمی نیستم.ناجی گفت اسمت چیست بگو تا بدانم کیستی؟؟ گفت:عشق ؟!!! ناجی گفت سلام بر تو که سالهاست به دنبالت همه عالمیان در به در و حیران کوه و بیابانند و گفت شاید تو را با ادمی نباشد اما ادمی را سخنی هزار ساله با توست برخیز و همراه من ای تا که ببینی که اکنونادمی  در قرن ۲۱ چگونه بی تو چون تنی بی جان بی امال و ارزو زیستن را با گذر زمان چون نیستی می گذراند!!!

                                                                                                                       (ادامه دارد....)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

نقطه شروع هر سفر قدوم اغازین ان است و توشه هر سفر الزامی اجتناب ناپزیر برای ادامه ان.

اما کدام مقصد را باید برگزید؟!و برای رسیدن به مقصود کدامین مسیر را باید برگزید؟!

نقطه اوج مسیر راهی که خود نمیدانیم رو به کدام افقی روشن ما را هدایت می کند شروع زندگی

است.اری ؟!!!زندگی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

زندگی نقطه اوج تجلی همان مسیرها و مقصدهاست در راستای افق سوی چشمان ما رو به دنیای درون.

اندرون و برون ما جز خود ما نیست؟؟!!! اما سخن را چون زندگی کوتاه باید کرد و انچه

بر زبان و دل و عقل میچرخد را بر چرخه دوار سکوت در بستر گذر رمان باید سپرد!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

اغازگر سفر زندگی است اما اکنون اغازگر زندگی چیست؟؟!!!زندگی را جز که بر پایه عشق نتواستن که بر نهاد ادمی تحمیل کنند.

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم             نبود بر سر اتش میسرم که مجوشم

در ازل پرتو حسسنش ز تجلی دم زد              عشق پیدا شد اتش بر همه عالم زد

عشق چو اتش بود و هستی را اتشی برکشید انگاه از خاکسترش گلی روید که اشک شوق عالمیان و کائنات ابی برای رویش گلی که او را دل نامیدند.انگاه دل را پیکری ساختند که نامش را ادمی نهادند انگاه پرسیدند کجاست انجا که تو را ارزش زیستن باشد؟؟!!

مایه خوشدلی انجاست که دلدار انجاست           می کنم جهد مگر که خود را انجا فکنم

ادمی در جواب گفت انجای که ابش اب دیدگان از اشکهای غمبار حزن دوری انچه عشق او را معشوق نامید.خاکش انچه که در اتش عشق جز خاکسترم چیزی نماند و باد بهاریش را اهی از افسوس فراق و نور خورشیدش برق نور چشمان در انتظار دیدن انچه که عشق بر بوم جان ادمی نقش می زند.و حرارت خورشیدش را تب و تاب و بیقراری در هوای انچه عشق انسان نامید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

عنان گیر که بی مهابا سوی کو و مکان عشق امده ام

با دلی پر ز شوق سوی این در گران عقیق امده ام

زیر و زبر شده کور و کر شده درویش امده ام

جامه بدریده گیسو برکنده بیگانه با خویش امده ام

تا که فریاد زنم که عاشقم و بهر دیوانگی امده ام

کزین زروزیور دنیا یک دمی بهر بیگانگی امده ام

مرا دریاب ای جان جانان که بهر تو ا مده ام

کزین خشکی کویر فراقت سوی بحر تو امده ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  | 

امروز که تنها در بیغوله ای تنگ و تاریک

که جز ندای یا حق امیدی بزندگی نیست با نگاهی اندوهگین

به پنجرهای رو به جهان می نگرم.

زمستان است در این دیار چشم در انتظار بهاری نباید بود

نفیر باد زمزمه هزاهزیست که غریو ابدالیون است از ضجرت کژخیم روزگار

به فغان امده است زمین و اسمان از سبعیت غریب این ادمیان

شب سیاه پوش است در غزای تصنع ادمیان

ابر گریان و زمین نالان از ادبار ادمیان

فلک که زمانی در کار بود تا ادمیان نانی به کف ارد

دگر از صیانت او سر باز می زند

امروز روزگاری است که زندگی هم در نهان باید کرد این روز ها ما چنان اسیر نخوتیم که به

ندای دلمان هم گوش فرا نمیدهیم دگر در کوی میکده عاشقان هم رهروی نیست

دگر بر زخمهای سر گشاده ما هم مرهمی نیست

همچنان برف سنگینی است در شب سرد انسوی پنچره

دریغا که از چنین شبی سپیده سر نمی زند

حتما به کرم دوست است که همچنان با ذورقی بشکسته در این دریای پر تلاطم سرنوشت همچنان به دنبال فانوسیم  (از خودم)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مسافر  |