(ادامه دارد....)
نقطه شروع هر سفر قدوم اغازین ان است و توشه هر سفر الزامی اجتناب ناپزیر برای ادامه ان.
اما کدام مقصد را باید برگزید؟!و برای رسیدن به مقصود کدامین مسیر را باید برگزید؟!
نقطه اوج مسیر راهی که خود نمیدانیم رو به کدام افقی روشن ما را هدایت می کند شروع زندگی
است.اری ؟!!!زندگی
اندرون و برون ما جز خود ما نیست؟؟!!! اما سخن را چون زندگی کوتاه باید کرد و انچه
بر زبان و دل و عقل میچرخد را بر چرخه دوار سکوت در بستر گذر رمان باید سپرد!!!
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر اتش میسرم که مجوشم
در ازل پرتو حسسنش ز تجلی دم زد عشق پیدا شد اتش بر همه عالم زد
عشق چو اتش بود و هستی را اتشی برکشید انگاه از خاکسترش گلی روید که اشک شوق عالمیان و کائنات ابی برای رویش گلی که او را دل نامیدند.انگاه دل را پیکری ساختند که نامش را ادمی نهادند انگاه پرسیدند کجاست انجا که تو را ارزش زیستن باشد؟؟!!
مایه خوشدلی انجاست که دلدار انجاست می کنم جهد مگر که خود را انجا فکنم
ادمی در جواب گفت انجای که ابش اب دیدگان از اشکهای غمبار حزن دوری انچه عشق او را معشوق نامید.خاکش انچه که در اتش عشق جز خاکسترم چیزی نماند و باد بهاریش را اهی از افسوس فراق و نور خورشیدش برق نور چشمان در انتظار دیدن انچه که عشق بر بوم جان ادمی نقش می زند.و حرارت خورشیدش را تب و تاب و بیقراری در هوای انچه عشق انسان نامید
با دلی پر ز شوق سوی این در گران عقیق امده ام
زیر و زبر شده کور و کر شده درویش امده ام
جامه بدریده گیسو برکنده بیگانه با خویش امده ام
تا که فریاد زنم که عاشقم و بهر دیوانگی امده ام
کزین زروزیور دنیا یک دمی بهر بیگانگی امده ام
مرا دریاب ای جان جانان که بهر تو ا مده ام
کزین خشکی کویر فراقت سوی بحر تو امده ام
که جز ندای یا حق امیدی بزندگی نیست با نگاهی اندوهگین
به پنجرهای رو به جهان می نگرم.
زمستان است در این دیار چشم در انتظار بهاری نباید بود
نفیر باد زمزمه هزاهزیست که غریو ابدالیون است از ضجرت کژخیم روزگار
به فغان امده است زمین و اسمان از سبعیت غریب این ادمیان
شب سیاه پوش است در غزای تصنع ادمیان
ابر گریان و زمین نالان از ادبار ادمیان
فلک که زمانی در کار بود تا ادمیان نانی به کف ارد
دگر از صیانت او سر باز می زند
امروز روزگاری است که زندگی هم در نهان باید کرد این روز ها ما چنان اسیر نخوتیم که به
ندای دلمان هم گوش فرا نمیدهیم دگر در کوی میکده عاشقان هم رهروی نیست
دگر بر زخمهای سر گشاده ما هم مرهمی نیست
همچنان برف سنگینی است در شب سرد انسوی پنچره
دریغا که از چنین شبی سپیده سر نمی زند
حتما به کرم دوست است که همچنان با ذورقی بشکسته در این دریای پر تلاطم سرنوشت همچنان به دنبال فانوسیم (از خودم)